eshghe yakhzade داغ کن - کلوب دات کام
Eshghe yakhzade
عاشقانه

سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 خرداد ماه سال 1388
عادت

آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم  جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

فــقط تـو آغوش خودم دغـــــدغـــــه هــــاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هــیچکس رو جای مــن نیار

مـــهـــر لـباتو رو تن و روی لــــب کــــسی نــــــزن

فـقط به من بوسه بزن بـــه روح و جسم و تــنه من   

 

ترانه سرا: پگاه موسوی

خواننده: شادمهر عقیلی

برای گوش دادن به این آهنگ روی اینجا کلیک کنید


دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388
ترانه ای از فریدون فروغی

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه


پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388
حقیقت داره دلتنگی

حقیقت داره دلتنگی 

دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی
من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه
تو دلگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی
اگه فکر میکنی سردم برو رد شو، تو آزادی
نمیدونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری
نمیدونم تو این روزا چه احساسی به من داری
نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن، من از عشق تو بیدارم
یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم


جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388
خدایا...!

خدایا کفر نمیگویم ، پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم ؟   

خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است مرا بی‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری